تبليغاتX
آرمون بختیاری
آقای ضرغامی چه شد بعد از پنج ماه یاد امام خمینی افتادید؟ تا حالا ذکر یاد امام به نفعتان نبود؟ بعد از انتخابات یادتان رفته بود جملات "میزان رای ملت است" را چه کسی گفته و به جایش "میزان رای رهبر است" را گذاشتید. بعدش هم جمله "مجلس در راس امور است" را با حکم رهبر عوض کردید. البته حق هم با شما بود:همه یاران امام را به زندان انداخته بودید و به خانواده امام به خاطر عدم حمایت از کودتا هرچه توهین بلد بودید کرده بودید. حالا هم یک عکس پاره شده را -که بعد از اعتراض علمای مستقل شطرنجیش کردید- با تصاویر دانشجویان آزاده مونتاژ کرده اید تا سناریوی نخ نمای شریعتمنداری کیهان را اجرا کنید! شما خجالت نمی کشید که از  رهبر و پیشوا استفاده ابزاری می کنید؟ 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 22:41 توسط ماه پسند |

خوشبختی ما در سه جمله است 


تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا

ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم

حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 17:16 توسط ماه پسند |

این قرار داد تا ابد میان ما
برقرار باد
چشمهای من به جای دست های تو!
من به دست تو
آب می دهم
تو به چشم من
آبرو بده!
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 8:0 توسط ماه پسند |

 

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست .

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت: كاش يك غذاي حسابي باشد  ...

اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت:« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت: «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت.  اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد... زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.

او در تاریكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ...»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:33 توسط ماه پسند |

 
باز سخنرانی تو در سازمان ملل ، باز دورغ و رویای دیدن هاله نور ، باز توهم برای نجات بشریت ، باز افسانه خواندن هلوکاست ، باز خواندن اللهم عجل لولیک الفرج ، باز پلک نزدن و چشم و گوش بودن مقامات ، باز راهکار برای انسانیت ، باز به سخره گرفتن زندانهای ابوغریب ، باز .....باز .....باز

نمی دانم ای کاش تو به دنیا قدم نمی گذاشتی اگر قدم نمی گذاشتی بسیاری از جوانان به خاک و خون کشیده شده دیروز ،  امروز در میان ما بودند  و برای اعتلای نام وطن می کوشیدند ، اما تو امدی با هزار نیرنگ و فریب ، تو امدی برای سرنگونی ایران ، تو امدی برای ریشه کن کردن ایرانیت.

محمود جان ،  تو را به خدا زمان سخنرانی قرصت را نوش جان کن .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 23:20 توسط ماه پسند |

 
یکی از فرماندهان بزرگ می خواست به کشوری متمدن حمله کند.

از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند

حکومت کنم؟

یکی از مشاوران گفت: «کتابهایشان را بسوزان.

بزرگان و خردمندانشان را بکش ..

و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

اما در این میان یکی دیگر از مشاوران  گفت:


«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین،

 آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار و

آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست .

 بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود

و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت و

فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند

 یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ،

در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد»!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:41 توسط ماه پسند |

پدر داشت روزنامه مي خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت و گفت :

 پدر بيا بازي کنيم        پدر که بي حوصله بود یک تکه از روزنامه که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن .

پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد . پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم .

وقتي آدمها درست بشن دنيا هم درست ميشه

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:44 توسط ماه پسند |